-
جور دیگر باید دید و یا اندیشید...
شنبه 28 اسفندماه سال 1389 19:55
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ. (حجرات: 12 ) ای اهل ایمان، از بسیاری از گمان ها دوری کنید که برخی گمان ها معصیت است . امروز برای کاری از خانه خارج شده بودم که پول نقد کم آوردم. به هر...
-
مروارید های خونین میدان لولو
جمعه 27 اسفندماه سال 1389 23:27
این نوشته را در سایت الف با عنوان " یادداشت منتشره جمعی از فیلمسازان کشورمان درباره حوادث بحرین" خواندم. خیلی بر دلم نشست به همین دلیل تصمیم گرفتم در وبلاگم به اشتراک بگذارمش. "مُرواریدهای خونینِ میدانِ لولو این جغرافیای خط خطی ارزانی خودشان ! این چه ظلمی است که بر فرزندان زهرا (س) میرود؟ این چه غربتی...
-
از رنجی که می بریم...
پنجشنبه 26 اسفندماه سال 1389 09:55
امروز می خواستم برم باقی خرید عید را بکنم اما حالش را ندارم... حتی وقتی به شیرینی هایی که برای عید خریدیم نگاه می کنم دستم به طرفشون نمی ره.... خسته شدم از این زندگی سراسر رنج و درد... از این همه بی رحمی و ظلم.... عده ای را در فاصله ای نه چندان دور بی رحمانه می کشند و من با بی خیالی مشغول آماده شدن برای جشن نوروز...
-
ما زنده زآنیم که آرام نگیریم
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 23:00
چند وقتیست که درباره شرایط کسب و کار حلال در اسلام می اندیشم. به این نکته که در دنیای امروز چه مواردی از اصول اساسی حلال بودن درآمد به حساب می آیند و چه مواردی در سطوح پایین تری قرار دارند که می توان آنها را با توجه به محدودیت های جامعه ساده سازی کرد. در واقع سوال اساسی این است که در چه شرایطی وظیفه کسب روزی حلال از...
-
یک روز خوب خدا
چهارشنبه 18 اسفندماه سال 1389 21:55
خدای مهربانم شکرت... حالم بسیار خوش است... چند وقتی بود که حوصله خودم را نداشتم چه برسد به نوشتن. مطلب قبلی را هم فقط محض خالی نبودن عریضه و با کلی کلنجار رفتن نوشتم... اما امروز حالم بسیار خوبه... آرامشی که چند روزی گمش کرده بودم را دوباره یافتم!! مسجدی نزدیک محل کارم هست که گاهی موقع برگشتن مهمانش می شم... چند وقتی...
-
چرخی در بازار تجریش
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 20:34
بوی عید می آید... امروز در یک حرکت غیر انقلابی از شرکت فرار کردم و رفتم خرید. گرچه فرآیند خرید مانند گذشته حالم را سرجایش نمی آره اما خالی از لطف هم نبود. بازار تجریش رو خیلی دوست دارم... معابر باریک و مملو از جمعیت... ستونی از میوه هاو سبزیجات خوشرنگ... ظروف بزرگ لواشک های جور وا جور که همیشه از گوشه چشم بهشون نگاه...
-
مظلومین جاوید
جمعه 13 اسفندماه سال 1389 15:50
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 انگار جامعه پر شده از قارچ های جور و واجور!! تفکراتی که وقتی آنها را می شنوم به یاد قارچ می افتم، یک سر بزرگ اما توخالی !! افرادی که شعار های زیبایی می دهند اما خودشون به اکثر حرف ها و آرمان هایشان پایبند نیستند، صحبت از فرهنگ و آزادی اندیشه می...
-
زندگی...عشق...مرگ
پنجشنبه 5 اسفندماه سال 1389 19:43
امروز بلای جالبی سر خود آوردم .... از دو روز پیش حسابی سرما خورده بودم. این دفعه کمی تنبلی کردم و به سرعت به سراغ آنتی بیوتیک نرفتم. فکر کردم زیاد جدی نیست و با استراحت خوب می شم... صبح امروز حالم خیلی بدتر شده بود.... با حالی نزار رفتم به سراغ داروهایی که خواهرم دفعه قبل برایم تجویز کرده بودند. قرص و کپسول را می...
-
سوگند به قلم و آنچه می نویسد
دوشنبه 2 اسفندماه سال 1389 13:11
گاهی کلمات دو بعدی اند ...بی جانند... مجموعه ای از حروف که کنار هم چیده شده و ساکت در گوشه ذهنت نشسته... .مثل یک خط صاف بر روی کاغذ. گاهی هم جان می گیرند، هویت پیدا می کنند. دیگر یک کلام ساده نیستند. تبدیل به مفهومی می شن که با تمام وجود حسشون می کنی و یا حتی به وضوح می بینی. دیروز برای من روز تولد تعدادی از همین...
-
سیری در سرزمین نور (ادامه)
شنبه 30 بهمنماه سال 1389 22:07
این قسمت از کتاب را هم خیلی دوست داشتم: "زندگی ابوذر هم نظریه مارکس را نقض کرد. مگر ابوذر تا اواسط دوره عثمان نبود؟ در همان زمانی که دیگران پول های صد هزار دینار و جایزه های صد هزار درهم از خلیفه می گرفتند، جیب هایشان را پر می کردند و برای خودشان رمه های گوسفند و گله های اسب و غلام ها و کنیزها درست می...
-
سیری در سرزمین نور
جمعه 29 بهمنماه سال 1389 22:12
می خواستم قسمت هایی از کتاب سیره نبوی را به صورت خلاصه بنویسم اما هر چه تلاش می کنم نمی تونم کلام شهید مطهری را در چند جمله خلاصه کنم. تصمیم گرفتم در چندین پست به بیانشون بپردازم. مطلب را از موضوع منطق عملی ثابت شروع می کنم که در مقدمه اش تفاوت سیر و سیره ذکر شده. "سیر یعنی رفتار . هر کسی در عالم همچنان که گفتار...
-
تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود...
پنجشنبه 28 بهمنماه سال 1389 20:05
۲۷ بهمن ۱۳۸۹... این روز را به خاطر می سپارم تا هرگز این روز و قولش را فراموش نکنم...هرگز.
-
۲۵ بهمن
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1389 22:45
سالم رسیدم خانه!! فقط همین رو می تونم بگم. مسیر برگشتم از شرکت دقیقا از خیابان انقلاب می گذره. امشب از میدان انقلاب به سمت آزادی دست یک دختر هم سن و سال خودم را گرفته بودم و با ترس و لرز قسمتی از مسیر را با هم اومدیم. دستم را خیلی محکم گرفته بود و اصلا رهایش نمی کرد. نمی دونست که امروز چنین قراری گذاشته شده و به خاطر...
-
روزگارانه
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1389 00:16
- عجب برف قشنگی بود!! فقط کسانی که صبح بین ساعت ۷:۳۰ تا ۸:۱۵ بیدار بودند دیدنش. به خاطرش نیم ساعت دیر رسیدم اما دیدنش حتی از پشت پنجره هم خیلی حس خوبی داشت. با کلی ذوق وشوق صبحانه را تند تند خوردم تا زودتر برم بیرون و برف را ببینم اما تا قدم در خیابان گذاشتم دیگر اثری ازش نبود!! - مدیر عامل شرکتمون خیلی فرد شوخی هستند...
-
جایی بین زمین و آسمان
پنجشنبه 21 بهمنماه سال 1389 19:05
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 فَإِذَا قَضیْتُمْ مَّنَسِکَکمْ فَاذْکُرُوا اللَّهَ کَذِکْرِکُمْ ءَابَاءَکمْ أَوْ أَشدَّ ذِکراً فَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ رَبَّنَا ءَاتِنَا فى الدُّنْیَا وَ مَا لَهُ فى الاَخِرَةِ مِنْ خَلَقٍ 200 ) وَ مِنْهُم مَّن یَقُولُ رَبَّنَا ءَاتِنَا فى...
-
پله پله تا ملاقات خدا
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1389 22:47
در مطب قبل غزلی از مولانا را آورده بودم تا کمکی در انتشار این شعر کرده باشم. اما این شعر و نظر یکی از دوستان من را بر آن داشت تا کمی از شمس و مولانا بنویسم. داستان ملاقات این دو و تاثیری که شمس بر روی مولانا می گذاره را کوتاه می کنم و از زمانی شروع می کنم که شمس برای اولین بار مولانا را ترک می کند. آنگونه که گفته شده...
-
شعری نطلبیده
شنبه 16 بهمنماه سال 1389 22:51
داشتم از شرکت بر می گشتم، حسابی در افکارم غرق شده بودم و درگیر مباحثه با خودم، که یکهو یک آقای مسن و قد بلند با یک بغل کاغذ آمد طرفم. یکیش را به طرفم گرفت و گفت خانم شعری از مولویه. من هم تشکر کردم و کاغذ رو گرفتم. کار عجیب و جالبی بود. جلوتر که آمدم دست چند نفر دیگه هم کاغذ هاش رو دیدم. نمی دونم تو این هوای سرد چرا...
-
۷ روز سرگردانی در سرزمین اشباح
جمعه 15 بهمنماه سال 1389 18:13
یک هفته گذشت... یک هفته تلاش کردم تا کمی تغییر کنم، تا شاید بتونم برخی چیزها را در درونم متعادل تر کنم... نتیجه چه شد؟ اگر بخوام این روند تغییر را ادامه بدم دیگر خودم نیستم... تبدیل به شبحی می شم خالی از انگیزه، خالی از نور زندگی. باید بپذیرم هر آنچه که هست... با همه مشکلات و سختی هاش. گاهی مسیرمون در زندگی کاملا مشخص...
-
آیا واقعا زیارت حضرت رضا (ع) آسودگی در روز قیامته؟
جمعه 15 بهمنماه سال 1389 17:46
قالب وبلاگم را باز تغییر دادم. قالب حلزونیش من را یاد مهد کودک می انداخت. الان مطلبی یا عنوان "زیارت حضرت رضا (ع): آسودگی حساب قیامت" درباره مزایای زیارت امام رضا (ع) در سایت تابناک خوندم. هیچ وقت با مفهوم زیارت به این نحو ارتباط برقرار نکردم. انگار کامل نیست و تنها قسمت هایی از یک مجموعه بیان شده. به عنوان...
-
اللهم صلی علی محمد و آل محمد
سهشنبه 12 بهمنماه سال 1389 23:58
« لقد کان لکم فی رسول الله أسوش حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا ». امشب داشتم کتاب سیره نبوی شهید مطهری را می خواندم. همانند باقی کتاب های ایشون من را به سرزمین دیگری برد. سرزمینی که بسیار زیبا و نورانیه و درش اثری از تاریکیها و هراس های دنیای مدرن وجود نداره.... محبت خاصی نسبت به ساکنین این...
-
زمستانی در انتظار بهار...
سهشنبه 12 بهمنماه سال 1389 14:51
حس می کنم که دانه ای در زمین زمستانی ام و می دانم که بهار خواهد شد و جوانه های من خواهد شکفت و زندگی کوچکی که در من خفته است آن زمان فرا خوانده شود بر سطح زمین جاری خواهد شد سکوت دردناک است ولی در سکوت، بسیاری چیزها شکل می گیرند ما باید منتظر باشیم و تماشا کنیم پ.ن: این شعر از کتاب اشعار جبران خلیل جبرانه.
-
آتش... تنها میوه زمستان
پنجشنبه 30 دیماه سال 1389 15:42
این روزها روزهای آرامشند...آرامشی دوست داشتنی و عمیق. روزهای شکرگزاریند... شکر نعماتی که مانند همیشه هیچ لایقشون نیستم. حسی که این روزها دارم شبیه نشستن در کنار آتش است در سرمای بسیار شدید، فقط کافیست رویت را برگردانی، سرما تا مغز استخوانت رسوخ می کند؛ اما در همین حین شعله های آتش تمام وجودت را تسخیر کرده اند .. زمانی...
-
...
دوشنبه 27 دیماه سال 1389 22:47
امان از این رفت و آمد های بی حساب و کتاب افکار در ذهنم! شبیه کاروانسرایی با چندین در شده که هر فکری از هر دری که بخواد وارد می شه و هر مقدار که میل مبارک باشه در گوشه ای بیتوته می کنه...باید یک نظم درست و حسابی به این وادی بدم که بسیار بی در و پیکر شده. گاهی می نویسی که فقط نوشته باشی اما گاهی هم کلمات خودشون در...
-
از این روزها...
یکشنبه 19 دیماه سال 1389 22:13
یک هفته می شه که هیچ مطلبی ننوشته ام!! امان از این کار جدید که حسابی وقتم را گرفته. در محل کار سرم همش در کامپیوتره و حوصله حرف زدن با دیگران را ندارم. تا چند دقیقه بیکار می شم عذاب وجدان می گیرم که دارن بهت پول می دن که کار کنی نه اینکه بیکار بشینی!! گاهی ذهنم خیلی خسته می شه و احساسی شبیه به نشستن بر سر کلاسی رو...
-
لحظات خوب امروز...
شنبه 11 دیماه سال 1389 23:30
افسونی دارد که نمی توانم درکش کنم... از قدرتش گاهی وحشتزده می شم. امروز آیاتی از قرآن را خواندم که بسیار احساس خاصی را باهاشون تجربه کردم. فَوَ رَبِّک لَنَسئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ(92) عَمَّا کانُوا یَعْمَلُونَ(93) فَاصدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِض عَنِ الْمُشرِکِینَ(94) إِنَّا کَفَیْنَک الْمُستهْزِءِینَ(95) الَّذِینَ...
-
اولین تجربه کاری
سهشنبه 7 دیماه سال 1389 23:30
امروز دومین روز کار جدیدم بود. این دو روز بسیار خسته کننده بودند و به سختی سپری شدند. از ساعت ۴ به بعد همش چشمم به ساعت بود. محیط کارم را زیاد دوست ندارم، اما امیدوارم بتوانم درش تغییراتی ایجاد کنم. خوشبختانه مدیرانش پذیرای نظرات و ایده های نو هستند و اگر به من مجال دهند کل شرکت را تبدیل به یک شهر بازی می کنم. در همین...
-
مختار نامه
یکشنبه 5 دیماه سال 1389 14:20
من یک پسرخاله کوچولوی (تقریبا 6 ساله) بسیار بامزه و با هوش دارم که نامش علی است. هر وقت من این علی آقای کوچولو را می دیدم برام کلی از بازی کشتی کج و شخصیت هایش می گفت، برخی اوقات هم به صورت زنده حرکاتشون را شبیه سازی می کرد. اینکه باتیستا چطور رندی اورتون را کتک زده و یا از بازی های تریپل اچ می گفت. من همیشه از اینکه...
-
از این روزها
چهارشنبه 1 دیماه سال 1389 20:43
- دوست دارم قلبم را زیر باران کلمات بشویم. چند وقتیست نه ظاهر خوشی دارد و نه نوای خوشی. - نمره تافلم ۱۰۱ شد. حیف شد writing رو کم آوردم، 22 شدم. *این عکس را از صفحه فیس بوک دوست یکی از دوستانم برداشتم که الان اسمشون یادم نیست.
-
شب یلدا
دوشنبه 29 آذرماه سال 1389 22:47
فردا شب یلداست. شب های یلدا را خیلی دوست دارم، جمع شدن کل خانواده در خانه مادر بزرگ از آن خاطره های خوش هر سال است. فقط ایکاش قرار نبود که اینهمه خوراکی های جور وا جور را در یک شب میل کنیم. خوردنشان شبیه وظیفه ایست که باید انجام بشه. امیدوارم همه دوستان شب خوبی در کنار خانواده و یا دوستانشون داشته باشند. *منبع عکس...
-
دیواری در ذهن مردمان کشورم
جمعه 26 آذرماه سال 1389 21:14
برخی اوقات عکس العمل های مختلف افراد در شرایط یکسان من را واقعا به فکر فرو می بره. به عنوان مثال درباره عاشورای پارسال دو تحلیل متفاوت وجود داره که هر دو طرف همدیگر را نادان و یا از رفقای لشگر یزید می نامند. از شنیدن حرف هاشون واقعا ناراحت می شم. احساس می کنم قسمت های مهمی از حقیقت را نمی بینند. وقتی در زمینه های دیگر...