با کریمان کارها دشوار نیست...

سر زده ام به دو اتاق محبوبم... آرامش اینجا جادو می کند... فاصله افتاده بود بین ما و بچه های فنی و حال مجبور شده ایم به کوچ... 


به یاد زندگی می افتم که زندگی سرشار است از این کوچ ها و دل کندن ها... نمی دانم چرا آدمیزاد اینقدر راحت انس می گیرد... و چه شیرین است این رفتن ها اگر برای او باشد...


دلم می خواهد فریاد بزنم... امان از این فراز و فرود ها... از این حرکت سینوسی مابین زمین و آسمان...


هر وقت زنگ موبایل یکی از همکاران آهنگ مرو ای دوست را می خواند سر به زیر می افکنم و نگاهم را پنهان می کنم... آخر هیچگاه قدرتی در پنهان کردن آنچه در درونم می گذرد نداشته ام و  نگاهم فریادش می زند... صدای نگاهم را نمی توانم خاموش کنم فقط باید حواسم باشد که به گوش کسی نرسد... چه خوب است که این نگاه را فقط حودش می بیند... و این روزها فقط او می داند راز این دل را...


چه کنم با دل تنها که نشد باورمن...  تو و ویرانی...


چه کنم با غم دل...چه کنم با این حس غریب دلتنگی...


همه را خط می زنم، یه جاهایی را دو خط می کشم... به جایش می نویسم... لا حول و لا قوه الا بالله... او می داند... همین کافی است...



زین پس نگوییم غرغرو

یا سمیع


این مطلبمان حال و هوایی غیر جدی دارد...


شکر، اوضاع کاری سرو سامان یافته... هفته پیش خیلی هفته شلوغی بود، از محل قبلی مان جا به جا شدیم... بعضی از بچه ها منظم نمی آمدند و حسابی کلافه شده بودم از دستشان... شکایت بردن نزد مقامات بالا همانا و انتقال ناگهانی کل تیممان به وسط دفتر اصلی همانا.. برایم سخت بود دل کندن از آن دو اتاق انتهای کوچه گل و خیابان گلستان... انس گرفته بودم با سکوت و آرامشش...


چه نیکو نعمتی است مسئولیت داشتن، اگر اندکی آمادگی اش هم وجود داشته باشد... فرصت مغتنمی است برای رشد و بالیدن، برای بر طرف کردن اشکالات و نقص های درونت... به خصوص اگر اطرافیان افرادی باشند که از آنها بیاموزی و در کنارشان نقص هایت نمایان شوند... انگار تا این جدیت و مسئولیت در میان نباشد قدم به اصلاح بر نخواهی برداشت... و البته چه نیکو خصلتی است نظم!! به لطف و مدد الهی و نگاه های چپ چپ همکاران و مدیران محترم و محترمه حداکثر تلاشمان را جهت نیل به این مطلوب انجام می دهیم...


یک تکنیک بسیار جالبی که اینجا آموختم مبحث عملیاتی کردن ایده ها بود. برخی از این بندگان خدا، که از ذکر نامشان خودداری می شود، از همان بچگی استعداد عجیبی در یافتن نقص و خطا داشته و دارند!! یعنی در یک چشم بر هم زدن تمام معایب محیط و افراد را رصد می کنند و بعد زبان به گلایه می گشایند... عامه مردم نام "غرغرو" را برای این گروه انتخاب کرده اند که این جانب در مذمت این نام سخن ها دارم... این جملات معترضه ناشی از مشاهده نقص هایی است که دیگران یا ندیده اند و یا به آن توجهی نکرده اند... غرغرو بی انصافی است... چرا اینهمه استعداد در کشف این اشکالات را نادیده می گیرید؟


آموخته ام که ای عزیز وقتی راهکاری برای رفع این معایب نداری همان به که خاموش بمانی و زبان فرو بندی که این جملات معترضه موجب کلافگی و خستگش اطرافیانت خواهد شد... به جای تمرکز بر خود نقص و تکرار مداوم و بلند آن برای بندگان خدا ذهنت را به سمت راهکار هدایت کن... آن هم نه هر راهکاری... جوابی که کاملا عملیاتی باشد... و این گونه ما صفت غرغرو را به فردی که توانایی بالا در رصد مشکلات دارد و صادقانه هر چه در ذهن زیبایش دارد را بیان می کند تغییر می دهیم... انشا الله استفاده بهینه ای از این استعداد شگرف شود...



لا حول و لا قوه الا بالله....

نمی دانم این ابرهای بارانی را کدام باد تندی مهمان آسمانم کرده...


دلم شور می زند... غم غریبی به جانم چنگ انداخته...


...


یا الله و یا الله و یا الله... یا رحمن و یا رحمن و یا رحمن...


لا حول و لا قوه الا بالله...


لا حول و لا قوه الا بالله....


لا حول و لا قوه الا بالله....


و لا منجا الی الیک...


* در حرم نشسته بودم و به دنبال دعایی در مفاتیح می گشتم که چشمم  به نماز حدیث نفس خورد. یکی از اذکار توصیه شده اش لا حول و لا قوه الا بالله است... دست را بر روی قلب بگذار و برایش بخوان، عزیز هیچ نیرو و اراده ای جز خداوند وجود ندارد... آرام می گیرد... همچو کودکی در آغوش مادرش...



در باب زهد

«زهد، خصلتی است برای انسان زاهد. و زاهد کسی است که توجه اش از مادیات دنیا به عنوان کمال مطلوب و بالاترین خواسته، عبور کرده، به چیز دیگری معطوف شده است. بی رغبتی زاهد، بی رغبتی در ناحیه ی اندیشه و آمال و ایده و آرزو است، نه بی رغبتی در ناحیه ی طبیعت ».[1]


بسیار پیش آمده  که هنگام سخن از زهد، ذهن شنونده به سمت رهبانیت منحرف می شود. شهید مطهری این موضوع را بسیار زیبا تشریح کرده اند تا بدانیم که زهد در اسلام به معنای اعراض از زندگی نیست. مقصود از زهد آن نیست که از زندگی روزمره دست بکشی و تمام وقت به عبادت بپردازی.


داستانی نقل می کنند که به پیغمبر اکرم (ص) خبر دادند که عده ای از اصحاب، غرق در عبادت شده اند.

حضرت ناراحت و عصبانی به مسجد تشریف آورد و فریاد کشید: ما بال اقوام؟ چه می شود گروه هایی را؟ چه شان است؟ ... شنیده ام چنین افرادی در امت من پیدا شده اند. 


من که پیغمبر شما هستم، این طور نیستم. 


هیچ وقت همه ی شب تا صبح را عبادت نمی کنم، قسمتی از آن را استراحت می کنم، می خوابم; من، به خاندان و همسران خود رسیدگی می کنم; هر روز روزه نمی گیرم، بعضی از روزها روزه می گیرم، روزهای دیگر را حتما افطار می کنم. 


کسانی که این کارهارا پیش گرفته اند، از سنت من خارج اند.


«زهد، حالتی است روحی. زاهد از آن نظر که دلبستگی هایی معنوی و اخروی دارد، به مظاهر زندگی بی اعتنا است ».  [2]


«زهد، در متن زندگی قرار دارد، کیفیت خاص بخشیدن به زندگی است و از دخالت دادن پاره ای ارزش ها، برای زندگی ناشی می شود». [3]


پس روشن است که مقصود دوری از دنیا نیست بلکه دل را از فکر دنیا رها کردن است. رهایی که موجب می شود آرزوها و خواسته های فرد در دنیا و متعلقاتش تعریف نشده باشند و این رشد معنوی، حیات دنیوی و اخروی اش را رونق و صفایی خاص می بخشد. دیگر اهل لذات کوچک و ناپایدار دنیا نیست در دلش نور حق روشن است و با یاد او زندگی می کند. 


"زهد علی (ع)، همدردی بود. همدردی، انسانیت است. او از حق صددرصد مشروع خودش هم استفاده نمی کرد. برای خودش به اندازه ی یک سرباز، فقط از بیت المال، حقوق قایل بود، ولی در همان هم قناعت می کرد [و ] حاضر نبود با شکم سیر بخوابد.


چرا؟ چون دل و وجدان و قلب زنده اش به او اجازه نمی داد. می فرمود:... آیا من با شکم سیر بخوابم... در حالی که در اطراف من، شکم گرسنه هست؟ من نمی توانم با شکم سیر بخوابم.  علی (ع)، زاهدی نبود که یک گوشه افتاده باشد و اسم انزوا را، زهد بگذارد.


علی، مردی بود که بیش از هر کسی وارد اجتماع می شد وفعالیت اجتماعی و تولید ثروت می کرد، ولی ثروت در کف اش قرار نمی گرفت، ثروت رااندوخته و ذخیره نمی کرد. کدام کار تولیدی مشروع است که در آن زمان وجود داشته و علی انجام نداده است؟ اگر تجارت است عمل کرده، اگر زراعت و باغ داری ودرخت کاری است، انجام داده، اگر حفر قنوات است، اگر سربازی کردن است، انجام داده است;  و در عین حال وقتی به محتاجی، مسکینی، یتیمی و اسیری برخوردمی کرد، فورا او را بر خودشان مقدم می داشت. این بود معنای زهد علی(ع)"



1- سیری در نهج البلاغه، ص 211.

2- سیری در نهج البلاغه، ص 214.

3- سیری در نهج البلاغه، ص 218. 


لینک مطلب: +


در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم...

درد می کند امروز...

این آتش زیر خاکستر، این شعله هایی که امروز زبانه می کشند تنها با رضا به مشیت او خاموش می مانند...

دردش فقط با توکل به او درمان می شود...

خسته ام ای مهربان...

دل سرگشته ام به کجا می پرد آخر...

چرا اینهمه دلتنگ و بی حوصله...

...

باز مهارش از ریسمان مشیت شما گشوده شده که اینچنین 
به در و دیوار می زند خود را...

لیوم فقری و فاقتی...2



روز سوم اعتکاف است... چقدر آرزوی اعتکاف مسجد گوهرشاد را داشتم اما توفیقش نصیبم نشد... وارد حرم که می شوم قرآن کریم تلاوت می کنند... همسفرم زودتر از من برخاسته بود و من کمی دیر رسیدم... گوشه ای پیدا می کنم و می نشینم... همانجایی که عکس بالایی را گرفتم...


دعای ام داوود است... یا الله... یا رحمن... یا رحیم... یا حلیم... یا کریم... یا من وهب لآدم شیثا... و لابراهیم اسمعیل و اسحق... و یا من رد یوسف علی یعقوب.... یا رآد موسی علی امه... و یا من وهب لداوود سلیمان... و لزکریا یحیی... و لمریم عیسی... فارحم ذلی و فاقتی، و اجتهادی و تضرعی، و مسکنتی و فقری الیک یا رب...


نماز مغرب پایان یافته و از صحن انقلاب به سوی اقامتگاهمان به راه افتادم... صحن جامع شلوغ تر است از همیشه... جمعیت زیادی ایستاده اند و نگاهشان را دوخته اند به درهای مسجد گوهرشاد... دست برخی کیف سرمه ای رنگی است با نوشته ای بر رویش و یک شاخه گل سرخ هم در دست دیگرشان، چمدان یا پتو ای به همراه دارند... کیف و گل مخصوص آنهایی است که در اعتکاف بوده اند...


به چهره هایشان که نگاه می کنم همه لبخند می زنند... برخی مشغول احوال پرسی اند با خانواده و عده ای دیگر به سمت در می روند... ابتدا تردید می کنم برای فکری که در سر دارم... بالاخره جرات می کنم، جلو می روم و از چند نفر می خواهم که دعا کنند... با مهربانی پاسخ می دهند...


در بین جمعیت سرگردانم، زانوهایم کم کم سست می شوند... دیگر توان رفتن ندارم... دلم می خواهد بشینم و زار زار گریه کنم... یادم می آید... یادم می آید از وصف آن روز عظیم... یوم تری المومنین و المومنت یسعی نورهم بین ایدیهم و بایمنهم...و آن در روزى است که مردان و زنان مؤمن را مى بینى که نورشان از پیشرو و از دست راستشان در حرکت است، بشارت باد شما را... و زنان و مردان منافقی که التماس می کنند... کمى مهلت دهید تا برسیم و از نور شما اقتباس کنیم... به ایشان گفته مى شود به عقب برگردید، به زندگى دنیایتان، و از آنجا نور بیاورید...


یادم می آید از التماس های آن روز... از حسرتش... از کوله باری که خالی است...


* سوره مبارکه حدید آیات 13 تا 15