شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سبح اسم ربک الاعلی...

چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1390 10:41 نویسنده: مهدیه.ص موضوع: فکرهایی با صدای بلند... نظرات: 0 نظر چاپ

-- گفتنش آسان بود... می گویم و می روم... کمی هم تند می گویم... هنوز از ذهنم پاک نشده... دوست دارم در موردش خوب فکر کند... اگر من نمی توانم اینگونه تصمیم بگیریم دوست دارم که او بتواند... آخر با هم خواهریم... بزرگترم و شاید مسئولیتم بیشتر...

 

حرف زیبایی است که رضای خدا را همواره بسنجیم... اینقدر تسلیم امر او باشیم که بر مبنای رضایت و خوشنودی اش زندگی کنیم... اصلا هر لحظه به خود نهیب زنیم که آیا خداوند از این کار من خشنود می شوند... چگونه انجامش دهم راضی خواهند بود... قطب نمای زندگیمان جهت خوشنودی او باشد... وقتی نسبت به فردی محبت داری ناخودآگاه این کار را انجام می دهی... اصلا نیازی به فکر و کلنجار نیست همان که او می پسندد را می پسندی...


گرچه رسیدن به محبت او به این راحتی ها نیست... قلب باید گنجایشش را داشته باشد... باید خیلی مرتب و تمیز باشد...


آرزو و حسرتش اما عیب نیست، انشا الله هدف بشود...


خط می زنم...


-- امروز احساس کردم برخی از این باورها به خرد جمعی بشر، قدرت عقل و اینجور تعاریف که در برابر دین خدا گذاشته و آن را تکذیب می کنند، انگار از نوادگان همان گوساله سامری هستند... هنوز هم برخی ایمانشان را به صدایی می فروشند... اصلا نمی فهمم که خرد جمعی بشر دیگر چه صیغه ای است... چقدر ما انسانها نمک نشناسیم...

 

إنى لما أنزلت إلى من خیر فقیر

دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1390 20:55 نویسنده: مهدیه.ص موضوع: تلک آیات الکتاب المبین... نظرات: 3 نظر چاپ

سعی می کنم شرایط را در ذهنم مجسم کنم... همه دنیایشان  را پشت سر نهاده و گریخته اند... آینده مبهم است و گنگ... تنها یک مشت، آنهم برای دفاع از مظلوم، اما او جا به جا مرده بود... چند دقیقه پیش، اندک رمقی هم که داشتند برای دفاع از حق گذاشتند... آخر مردهای سر چاه بیگانه بودند با جوانمردی... راه ندادند که سهم خود از آب برگیرند و گوسفندانشان را سیراب کنند... اینجا نیز بی تفاوت نمی ایستند، مسافت زیادی را پیاده طی کرده اند اما هر چه در توان دارند برای کمک به کار می بندند...

 

خسته و تنها پناه برده اند به سایه درختی... گله نمی کنند... شکایتی ندارند... ایمانشان، همچو من، زبانی نیست که با اندک سختی پیچ و مهره هایش در برود...  سخنی می گویند با پروردگار خود... زیبایی و عظمت این دعای خالصانه ابدی می شود... بارالها به خیری که تو نازل فرمایی محتاجم...  اینقدر این دعا زیبا و عمیق است که معبودش آن را ثبت می کنند... تا تصویر واضحی باشد از توکل، ایمان و حیا برای سایر بندگانشان... 

 

وقتی به داستان نگاه می کنی می بینی آن خیری که خداوند نازل فرماید چگونه خیری است... سرپناه، امنیت، یافتن همنشینی همچون حضرت شعیب و همسری که نهایت حیای او در گام نهادن در کتاب الهی ثبت شده... و البته پسری امین همچو حضرت موسی برای شعیب پیامبر... خیری که او نازل کند اینگونه است... البته آن خیر جاوید هنوز در پیش است... آنزمان که با او سخن گوید...

 

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود...

یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1390 14:26 نویسنده: مهدیه.ص موضوع: فکرهایی با صدای بلند... نظرات: 0 نظر چاپ

صبح شال و کلاه کردم و آمدم شریف. شاکی بودم... شاکی و سردرگم... به دنبال جوابی می گشتم اما راه مناسب برای یافتنش به ذهنم نمی رسید. اوضاع و احوالم حسابی درهم و برهم شده... از انجام ندادن هیچ کار جدی، از اسراف لحظه ها دلخورم....

 

دیشب اما فکری به ذهنم رسید. ایده ای برای تشکیل یک انجمن کوچک در فضای مجازی. ماجرا از این قرار بود که در خصوص امر به معروف و نهی از منکر در وبلاگی مشغول صحبت بودیم و نظرمان کاملا با هم فرق داشت. اینجا بود که احساس کردم چقدر جای افرادی که هم دغدغه کار فرهنگی و عقیدتی دارند و هم تخصص کافی، در فضای مجازی خالیست. جمع وبلاگ نویسان معمولا افرادی در رده سنی خودم هستند که بعضا رشته های دانشگاهی مرتبط هم ندارند. انسجام آنها و برقراری ارتباط با علما و اساتید دانشگاه می تواند بار محتوایی وبلاگ ها را بالا ببرد. البته نام شبکه شاید مناسب تر باشد تا انجمن. یک پروژه برایش تعریف شد...

 

القصه، امروز به یک نتیجه دیگر نیز رسیدم. در واقع یکی از تناقضات ذهنی ام حل شد. مگر ما نمی گوییم خداوند قادر متعال است، مگر خداوند در قرآن نفرموده اند که تنها او برای بندگانش کافی است، حال این بی نیازی به معنای انفعال و زهد است؟ یعنی چون شما نیازی به بندگان خداوند ندارید بنابراین داشتن محبت نسبت به آنها هم مذموم است؟ بنابراین شما اصلا نباید تمایلی برای ارتباط با بندگان خدا داشته باشید؟

 

امروز با دسته دیگری از اعمال مواجه شدم. اعمالی که از سر نیاز و اجبار نیستند بلکه ریشه در اشتیاق و اختیار دارند. مثلا من نیاز خالصی به برخی از دوستانم ندارم و مجبور به ارتباط با آنها نیستم، بلکه شوقی دارم برای دیدارشان. دیدارشان روحم را جلا می دهد و بسیاری از نیازهای روحی ام در کنارشان برطرف می شود، اما نیاز من به خود آنها نیست بلکه رساننده فیض الهی محسوب می شوند. محتاج به بودنشان نیستم بلکه مشتاقم به حضورشان... احساس کردیم که رسیدن به این احساس بسیار ارزشمند است.

 

هذا من العجایب الغریبه!!

شنبه 13 اسفند ماه سال 1390 14:09 نویسنده: مهدیه.ص موضوع: حدیث نفس... نظرات: 3 نظر چاپ

از پنجره آن بالا حرکت ابرها را می بینم، شبیه زیر نویس عبور می کنند. هوا نیمه ابری است. آرام از کنار صدای آب و تلالو نو در سطح زلال آن می گذرم. کمی از وقت نماز گذشته و نمازخانه خلوت شده... راضی نیستم از خویش... امروز زودتر آمده ام اما اصلا حواسم به درس نیست... دست و دلم نمی رود به نوشتن مقاله... برای فرار از این افکار سمج در اینترنت ورجه وورجه می کنم...هیچ از خودم راضی نیستم...

 

کفش هایم را که می پوشم، از تعجب دهانم باز می ماند... برف می بارد!! چند دقیقه پیش هوا نیمه ابری بود... چقدر هم برف بامزه ای است... انگار دست یک نفر خورده به نمکدان بزرگی و چپه اش کرده...

 

با لبخند می روم به سالن غذا خوری... دیر آمده ام و صفی طولانی در پیش است... پس از ده دقیقه جا به جا شدن در صف، اعلام می کنند از دو نفر جلوتر دیگر غذا برای سرو کردن ندارند... زیاد هم گرسنه نبودم... فکر می کنم که با یک مدل ساده پیش بینی می توانستند از گرسنه ماندنم جلوگیری کنند، در باقی اوقات هم غذا اسراف نمی شد... در این فکر هستم که ناگهان نور آفتاب چشمم را می زند... جل الخالق!! شبیه کارتون پلنگ صورتی شده... حیف شد برف را درست و حسابی ندیدم...

 

فکر کنم 10 دقیقه گذشت، بروم ببینم بیرون آفتاب است یا باران یا برف...



خط می زنم نوشته را... چرا وقت مردم را میگیری برای حرف هایی که هیچ سودی ندارند...اینها را برای خودت بنویس و تمرین نوشتن کن...